تبليغاتX
مینویسم به آنکه معجزه ی زندگیم بود(حامد)

مینویسم به آنکه معجزه ی زندگیم بود(حامد)

ای خدا حتی اگه دوستم نداره تو میتونی نزاری تنهام بزاره...

 

 

عشقم تولدت مبارک .....

اینو بدون من همیشه بیادتم و دلتنگتم ... خواهش میکنم مواظب خودت باش عزیز دلم  ...

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 0:12  توسط جوجوی تنها  | 

                               

فاش ميگويم و از گفته ی خود دلشادم

                        بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار

                        چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 21:14  توسط جوجوی تنها  | 

دو خط موازی

پسرکى در کلاس درس دو خط موازی را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازى

چشمشــان به هم افتاد . در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد . و مهر یکدیگر را در ‏سینه

 جای دادند. خط اولى گفت: ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. خط دومی ‏از

هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎

 .‎من روزها کار میکنم . می­توانم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا

 خط کنار ‏یک نردبان. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان

چهار گوش گل سرخ ‏شوم، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه­اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎

درهمین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمی­رسند و بچه­ها تکرار

 ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎دو خط موازی لـرزیدند.

 به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی زد زیر گریـه‎ خط اولی گفت: نه این

امکان ندارد. حتمأ یک راهی پیدا میشود. خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟

هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی­رسیم. و دوباره ‏شروع کرد به

 گریه کردن. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم

 و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم.  بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.

خط دومی کمی ‏آرام گرفت.  لحضاتی بعد اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند.

 از زیردر کلاس گذشتند.  وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی

 شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ....، از صحراهای سوزان .... ، از کوههای بلند .... ،

از دره­های عمیق ......، ‏از دریاها ......، از شهرهای شلوغ‎....‎

سالها گذشت؛

آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.

هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید.

فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می­شد قوانین طبیعت

 را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از

من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر

 غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید، همه مواد خواص

 خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات

 روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن

فیکون می شود. سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند.

نظام دنیا از هم می پاشد. چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت:

متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت:

 شما به هم میرسید.

نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی

 باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت.

 ‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.»

خط اولی گفت: این بی ‏معنی است.

 خط دومی گفت: چی بی معنی است؟

خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم.

 خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم.

و اما به راهشان ادامه دادند ‎.‎ روزی به یک دشت قشنگ رسیدند. یک نقاش میان

سبزه ها ایستاده بود و نقاشی میکرد.

 خط ‏اولی گفت: بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم وازاین آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎

خط دومی گفت: شاید هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم.

خط اولی ‏گفت: در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت.

و آن دو وارد دشت شـدند. روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش . نقاش فکری کرد

و قلمش را حرکت داد ‎ .‎وآنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. آنجا که خورشید

 سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.

                          

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:7  توسط جوجوی تنها  | 

 

 بنام آفریننده ی آدم .....

 

زندگی را تو بساز ، نه بدان ساز که سازندو پذیری بی حرف ....

زندگی یعنی جنگ ، تو بجنگ ....

زندگی یعنی عشق ، تو بدان عشق بورز .... 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 11:8  توسط جوجوی تنها  | 

...............

وای باران
                 باران
شیشه پنجره راباران شست
ازدل من اما چه کسی نقش توراخواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
................
وای باران
                 باران
پرمرغان نگاهم را شست
                                                
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکسترکرد ؟؟؟؟؟
                                               
                                           (( تقدیم به حامدم با یه دنیا دلتنگی و تنهایی
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 19:30  توسط جوجوی تنها  | 

عشق یعنی چی ؟

چه کسی میدونه عاشق واقعی کیه ؟

آیا عشق فقط رسیدن به معشوقه ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 13:4  توسط جوجوی تنها  | 

بنام خدا

 

سلامی پر از دلتنگی و شرمندگی خدمت همه ی دوستای خوبم سال نو رو به

همه ی شما دوستای مهربونم تبریک میگم . بازم عذرخواهی میکنم بابت دیر اومدنم

و جواب ندادنم من شرمنده ام آخه یه اتفاقاتی افتاد که حسابی ذهنم و درگیر کرد رو

 این حساب نشد که بیام و خدمت برسم ولی قول میدم از شرمندگیتون دربیام و بهتون

سر بزنم . امیدوارم امسال سال خوبی برای همتون باشه و توی این سال جدید به همه ی

آرزوهاتون برسین و خوشحال تر و دلخوش تر از سالهای گذشته باشین . 

دوستون دارم و زود بر میگردم با یه دنیا حرف دل ....  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:32  توسط جوجوی تنها  | 

بنام خداوند عشق و مهربانی

 سلام دوستای خوبم امروز توی نت داشتم  سرک میکشیدم یه جایی همین دورو ورا

این مطلب و خوندم برام خیلی جالب بود این شد که فکر کردم اگه بزارم تو وبم بد نمیشه

 شما هم میتونین اینجوری اونو بخونید البته شاید قبلا خونده باشیدش ولی دوباره

خوندنش ضرر نداره ...قول میدم اگه ضرر کردین همه ی پولشو بدم ....          

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.

 آنها ازصمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند .

زن جوان : یواشتر برو من می ترسم

مرد جوان : نه ، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان : خواهش می کنم ، من خیلی میترسم

مردجوان : خوب، اما اول باید بگی دوستم داری

زن جوان : دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی

مرد جوان : مرا محکم بگیر

زن جوان : خوب، حالا می شه یواشتر برونی ؟

مرد جوان : باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی

سرت بذاری ، اخه نمی تونم راحت برونم ، اذیتم می کنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند :

برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه

که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،

یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن

جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت

و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش

رفت تا او زنده بماند

و این است عشق واقعی. عشقی زیبا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 18:31  توسط جوجوی تنها  | 

 

    بنام آنکه تورا با مهربانی آفرید

 

  یک نگه بر ابر کردم ابر باریدن گرفت

 یک نگه بر یار کردم یار از من رو گرفت

                            تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست

                           خاک بر فرقش نشیند ان که یار از من گرفت

 

              

          تقدیم به آنکه به امید دیدنش نفس میکشم(حامد)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 1:43  توسط جوجوی تنها  | 

بنام اونیکه مهرتو به دلم انداخت و خواست تا همیشه عاشقت بمونم ...

سلام عزیز دلم حامد عزیزم امید دارم که خدای مهربونمون مواظب و نگهدارت

 باشه و خوب و سلامت باشی ...

راستش اومدم بگم عیدت مبارک ولی میخوام بگم برای من هر لحظه

بودن با توعیده ...

 ببخشید دوستان از سر دلتنگی فراموش کردم تبریک بگم عیدتون مبارک و

لحظه های زندگیتون سرشار از شادی ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 1:44  توسط جوجوی تنها  | 

 

بنام خدایی که نخواست تو مال من بشی

بنام همون خدایی که التماس ۶ سالمو نشنید

بنام همون خدایی که منو دوست نداشت

بنام همون خدایی که خواست تو حسرت با تو بودن بسوزم

بنام همون خدایی که برام فقط تنهایی خواست

بنام همون خدا آره همون خدایی که همه ی غصه ی زندگیمو

دید و آروم از کنارم بی تفاوت گذشت .

بنام خدایی که ترجیح داد من دور بشم تا اینکه تو مهربون بشی

آره بنام همون خدایی که تو رو داد به اون دلمو واسه همیشه سوزوند

دل شکستن و دل سوختن اگه از طرف آدم باشه زیاد غصه نداره وقتی به آخر میرسی

که خدا دل بندشو بسوزونه و بشکنه . هرچی دارم فکر میکنم چرا اینجوری شد نمیدونم

حامدم کجایی ببینی هنوز برام همونی یه لحظه نمیتونم از فکرت خالی باشم . مدیون

عشقمی  اگه فکر کنی با نبودنت نداشتنت کنار اومدم  اگه فکر کنی عادت کردم همش

دارم با خودم میگم چرا این بلا سرم اومد مگه من چه بدی کردم در حقت که اینجوری جواب

گرفتم چرا خدا با من اینکارو کرد مگه من بندش نبودم مگه منو نیافریده خوب اگه دوستم

نداشت چرا منو آفرید؟! یکی بیاد بمن بگه من چیکار کردم که این شده سرنوشتم هرچی

فکر میکنم یادم نمیاد تو این سالهای عمرم کسی و اذیت کرده باشم یا دلی شکونده

باشم همیشه مواظب بودم هیچکس و از دست خودم ناراحت نکنم از حق خودم گذشتم

تا مبادا پا روی حق کسی بزارم . خدا چرا کمکم نکرد چرا عشقمو برام نگه نداشت ؟چرا؟

خدایا دارم دیوونه میشم نمیخوام بگم کم آوردم ولی خسته ام خیلی خسته ام .خدایا اینجا

مینویسم به همه میگم اگه من بنده ی توام اگه منم دوست داری اگه منم برات مهمم خدا

جونم کمکم کن نزار عشقم فراموشم کنه خدایا به حرف دلم گوش بده خدایا بعد از خودت

تنها داراییم حامد بود کسیکه تنها دلخوشی زندگیمه اونو دادی به یکی دیگه حداقل نزار

عشقم یادم از دلش پاک بشه البته اگه عشقی از من بدل داشته باشه .خدایا اونقدر

رو سیاهم اونقدر گناهکارم که حتی روی اینکه بگم جونمو بگیر و ندارم آخه من از اون دنیام

میترسم خدا جونم خیلی درمونده شدم دیگه به بن بست رسیدم دستمو بگیر خواهش میکنم .

دوستای خوبم تورو خدا برام دعا کنید حالم خیلی بده .....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:8  توسط جوجوی تنها  | 

 

دلم بدجوری هواتو کرده (حامدم)

 

امروز  طبق عادت همیشگی مثل هر روز بعد از نماز یه فال حافظ گرفتم به

نیت حال و هوای دلم برای حامدم . این اومد :

 

        روز وصل دوستداران یاد باد 

                                                یاد باد آن روزگاران یاد باد

        کامم از تلخی غم چون زهر گشت                        

                                                بانک نوش شادخواران یاد باد

         گرچه یاران فارغند از یاد من

                                                 از من ایشان را هزاران یاد باد

         مبتلا گشتم درین بند و بلا  

                                                 کوشش آن حق گذاران یاد باد

         گرچه صد رودست در چشمم مدام

                                                  زنده رود باغ کاران یاد باد

         راز حافظ بعد ازین ناگفته ماند  

                                                   ای دیغا رازداران یاد باد 

 معنیش خوب بود ولی دوست دارم شما دوستای خوبم که همیشه بامن هستید

 این شعرو برام معنی کنید و نظراتتون و بهم بگین . خوشحال میشم ...

 پیشاپیش از شما تشکر میکنم . 

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 16:45  توسط جوجوی تنها  | 

 

                           

      

                       آرزومه که یه لحظه روبه روی من بایستی

                       آخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی

                         یا خیال کن آدمای همه دنیا توی شهر

                        توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره

                      توی شهری که تو نیستی همه جارو غم گرفته

                        هر کجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته

                       شدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی ارزه

                        دارم از نفس می افتم مثه یه گیاه هرزه

                                                          

  تقدیم به عزیزی که راهش ازم خیلی دوره ولی حسش از نفس بهم نزدیکتره (حامدم)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:46  توسط جوجوی تنها  | 

                        تقدیم به تو که همه ی وجودمی ( حامدم )

                        

     این روزها که می گذرد هر روز در انتظار آمدنت هستم

     اما به من بگو که آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:30  توسط جوجوی تنها  | 

دلم مثل همیشه گرفته و هوای چشمام بارونیه .

هیچ چیز نمیتونه مثل چشمای قشنگت آرومم کنه .

میخوام بگم از عاشقانه هایم که فقط و فقط از بودن تو رنگ گرفته و از وقتی

تنهام گذاشتی دیگه حتی نمیتونم شعری بگم و چیزی بنویسم . دفتر شعرم

خیلی وقته که ورق نخورده بوی خودکار به مشامش نرسیده . دیگه نمیتونم

 راستش دیگه حسش نیست انگار دنیا و زندگی برای من رنگ باخته .

اینجا هم مثل دفترم جاییه برای گفتن از تو  از نبودنت و سوختنم در فراقت . 

دلتنگتم تا همیشه و تو هم سرگرم خودتی مثل همیشه .

دوستت دارم بی آنکه بدانی همه ی زندگیم هستی .

                                 (عیدت مبارک عزیزترین زندگیم )

سلام همه ی وجودم .خوبی؟خوشی؟ خدارو شکر .راستی یادته پارسال همین 

موقع ها بود رفته بودم مشهد از اونجا همش به امام رضا التماس کردم با آبرویی

که پیش خدا داره وساطت منو بکنه و تورو برام ازش بخواد ولی اونقدر بنده های

خوب خدا اونجا زیاد بودن که من روسیاه صدام به جایی نرسید آخه منو چه به درد

 دل با بزرگا یکی نیست بگه آخه چه انتظاریه با این کوله بار گناه و این خواسته ی

بزرگ ؟! خلاصه دردت بجونم امام رضا تورو برام از خدا هدیه نگرفت . یادمه برات

دعا کردم اونم سفارشی که خودش مواظبت باشه و سفارشتو پیش خدا بکنه .

قسمت من نشدی آره میدونم تو کجا و من کجا من لیاقت تورو نداشتم لیاقت تو

از ما بهترون بود که نصیبت شد . امسال با امام رضا کلی خلوت کردم اونم از

همین جا از توی خونه و تنهای تنها رو به قبله نشستم و قسمش دادم تا شاید

از تو بیخبرم نزاره بدونم سلامتی برام بسه . حامد عزیزم به همین امام رضا که

امروز تولدش بود قسم که تا همیشه منتظر ت میمونم بهت وفادارم .

  ( این شعر و یه جایی خوندم خوشم اومد گذاشتم برای تو ....)

حال من بد نیست غم کم می خورم
کم که نه هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ی عشقم بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

آه در شهر شما یاری نیود
قصه هایم را خریداری نبود

خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان

هیچ کس از حال من پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه من را دید ؟ نه

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد

چند روزی هست حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می نخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:19  توسط جوجوی تنها  | 

                    ...... تولد تولد تولدم مبارک الهی که بدون حامدم دیگه زنده نباشم ......

برای دل خودم ...       

امروز بیشتر از روزای قبل دلتنگت بودم اونقدر که آروم و قرار نداشتم توی جمع

بودم ولی فکرمو حواسم پیش تو بود ای کاش یادت میموند  آره میدونم سرت

خیلی شلوغهاونموقع که فقط خودت بودی تک و تنها یادت نمیموند دیگه چه

انتظاریه از الان که یه سر داری و هزار سودا ولی دله دیگه هیچی حالیش نیست

ببخشید بی ادبیه ولی ، نمیفهمه .امروز بیشتر از روزایقبل جای خالیتو حس

کردم بیشتر از هرچیزی دوست داشتم کنارم بودی یا حداقلش صداتو میشنیدم ....

یه تولد دیگه بدون حضور تو هرچند تو جسمت از مندوره وجودتو از همین دوریه دور

حس میکنم عزیزترین زندگیم .حامد جان امروز روز پر ازغصه ای بود برای من چون

یه سال جدید از زندگیمو بدون تو شروع کردم ولی به خودم میبالم که هنوز عاشقت

هستم و دوستت دارم بیشتر از هرچیزی توی این دنیا .

بازم از طرف تو مثل هرسال به خودم تبریک میگم ...

                                کوفولو تولدت مبارک

اینم یه هدیه از طرف حامدم ......

                                                   

                                                       

نه  باورم نمیشه که تو منو از یاد ببری ؟!

تولدم شد بی وفا , از تو نیومد خبری !!!

نگاه چشم به در, یه دل گوش به زنگ . . . حالا کی بی وفاتره ؟!

بال و پرش دادم ولی , دیگه واسم نمیپره !!!

                            اونکه همیشه منتظرت میمونه تا لحظه ی مرگ ، جوجوی تنها...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:41  توسط جوجوی تنها  | 

                            

امروزم مثل روزهای قبل با دلتنگی و بی حوصلگی همراه بود همش توی خونه بودم

و نه درس خوندم نه کاری برای سرگرمی کردم خیلی دلم برای حامدم تنگ شده اونقدر

 که یک لحظه از جلوی چشمم دور نمیشه .کی میدونه من چی میگم آخه اون خدایی که

 حامد منو داد به یکی دیگه حالا کجاست بیاد و آرومم کنه کجاست بیاد امیدی بده به

زندگیم کجچاست بیاد و از این سردرگمی و بیهودگی نجاتم بده ؟! حامد ، به همون خدا

 که عشق تورو به دلم هدیه کرد دیگه نمیدونم باید چیکار کنم زندگیم داره روز به روز

سردتر و بی هدف تر میشه دیگه حوصله ی هیچی و ندارم جلوی دیگران بروی

خودم نمیارم اسمی از تو وسط نمیاد ولی کی میدونه توی این دل شکسته ی من چیه ؟

کی میدونه هر روز زندگی بی تو برام یعنی مرگ ؟ همش به تو و اون فکر میکنم

شدم مثل دیوونه ها حتی به غذا خوردن و به تلویزیون نگاه کردنت با اون فکر میکنم

 و همش آهی از سر حسرت میکشم هیچکس نیست از این درد کهنه و زجرآورم

 براش حرف بزنم و بگم چقدر داغونم و دارم خورد میشم .بخدایی که تورو ازم

گرفت و داد به اون ، خسته ام از این حسرتها خسته ام از داشتن اینهمه داشتن

 آرزوهایی که هیچوقت بهشون نمیرسم خسته شدم از اتفاقایی که تو این مدت رو

سرم یه دفعه ای خراب شد.... حامد خیلی سخته زندگی کردن با وجودی که بونی

هیچوقت به عشقت نمیرسی .توقع ندارم اینو درک کنی آخه تو به عشقت رسیدی .

یه روز دیگه بدون تو برای من و یه روز دیگه بودن با تو برای اون و چقدر

 فاصله ی زیادیه بین این دو ....

اومدم بگم خیلی غصه دارم خیلی تنهام خدایا تو تنهام نذار ....

  حرفای دلم با یه دنیا دلتنگی برای حامدم که جونمه .......  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:17  توسط جوجوی تنها  | 

 

 

                             

امروز بازم دلم هوای دیدن چشماتو کرده حامدم اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده ای کاش بدونی این

جوجوی کوچولو که جز خدا و عشقت هیچ همدمی نداره هنوز داره از دلتنگی تو پرپر میزنه .

حامد خوبم عزیز دل خستم خیلی دلم برات تنگ شده خوشبحال اونیکه هر روز و هر لحظه کنارته و

 تورو میبینه الان معنی حسادت و میفهمم . آره حسادت میکنم به اونیکه تورو ازم گرفت به همونی که

حسرت زندگی باتورو تا آخر عمرم به دلم گذاشت همونیکه لذت زندگی کردن و ازم گرفت همونیکه

 بخاطرجاکردن خودش توی قلب تو منو احساساتمو زیر پاش خورد کرد همونیکه ......

ولی من همیشه و همه جا حسرت با تو بودن و میخورم تو تنها مرد زندگی من بودی و میمونی .

 راستی دستپختش به من میرسه؟ خوشبحالش که برای تو عزیزترینم غذا درست میکنه اصلا خوش

 به سعادتش که لباساتو میشوره هرچند اون نمیشوره ماشین میشوره که اگه من جای اون بودم

خودم با عشق با دستام لباسای خوشگلتو میشستم دردت بجونم .چی بگم از این دل تنگ و حسرتای

 به دل مونده .الهی دورت بگردم مواظب خودت باش ، دوستت دارم اونقدر که فقط خدا میدونه .....

 

                                             تقدیم به وجود با ارزش حامدم که برام یه دنیاست ....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:54  توسط جوجوی تنها  | 

 

                          

                   هنوز باور نکردم که دیگه برای من نیستی

          کاش بدونی ماتم دنیام ، بی تو فقط گریه میخوام

           کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام

            تو زندگیم یه دنیایی یه کابوسم ، تو رویایی

           یه پاییزم تو بهاری من یه مرداب، تو دریایی

           از این گریه چه میدونی نه دردمی نه درمونی

         به چه امید میخوای باشی ، که پیش دردام بمونی

                                تقدیم به حامدم که بی احساس تنهام گذاشت

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:36  توسط جوجوی تنها  | 

 

 

                     تنها

 ندارم از تو نشونی چقدر تو نامهربونی مگه از تو من چی خواستم بجز عشق و

همزبونی حالا که از دست دادمت میخونم از دوست داشتنت تو زندگیم هرچی که

بود سپردمش به سرنوشت ....

سلام بچه ها بازم اومدم داغون و شکسته تر از قبل .ببخشید اگه بی معرفت شدم و

بهتون سر نمیزنم دیگه هیچ روحیه ای برام نمونده .شاید پیش خودتون فکر میکردین

یا بهتر بگم فکر میکنید فراموشش میکنم و برام عادی میشه نه اینجوریا نیست زندگی

 بدون حامد برام یعنی ته دنیا ولی از اوونجایی که ایمان بخدا همیشه توی زندگیم

 حرف اول و میزنه مردن و انتخاب نکردم موندم  تا ببینم خدای مهربونم تو زندگی

چی و برام رقم زده . موندم تا بسوزم و بسازم با غم عشق تنها عزیز زندگیم ...

راستی پنجشنبه جشن عروسی حامدمه

 طبق تاریخ از قبل تعیین شده ۲/۷/۱۳۸۸.... دلم براش به اندازه مهربونی و بخشندگی خدا تنگ شده .

ای کاش میدونست یادش میموند که چقدر دوستش

 دارم ای کاش یادش میوفتاد که یه نفر تو این دنیا چقدر براش دلتنگ و بی قراره .ای

کاش یادش باشه که تنها بهانه ی زندگیمه و من هیچوقت فراموشش نمیکنم و عشقش تو دلم

و زندگیم کمرنگ نمیشه  ..... میخوام بتونم براش بهترینهارو آرزو کنم و مطمئنم این

آرزوی قلبی من برای اونه و میتونم ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 13:18  توسط جوجوی تنها  | 

 

تقدیم به حامد بی معرفتم ......

 

بی تو طوفان زده ی دشت جونونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان میگذری؟

غافل از اندوه درونم

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنباله تو لغزیذ نگاهم

تو ندیدی؟؟؟؟

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گویا زلزله آمد

گویا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سروری

چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غمه دل

با تو هرگز نستیزم

منو یک لحظه جدایی

نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم .....

                                   هدیه ای از طرف دوستم میترا جان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:38  توسط جوجوی تنها  | 

به مفهوم غم انگیز جدایی

         به چه چیز؟          

 

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

           به چه می خندی تو ؟     

 

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

 یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟

 

به چه می خندی تو ؟

 به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

 

به چه می خندی تو ؟

    به دل من که عمری است دیوانه ی توست؟

 

یا به خود که عمری شدی معشوقه ی من؟

 خنده دار است بخند

تقدیم به عزیزترین زندگیم حامد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:37  توسط جوجوی تنها  | 

     

       تقدیم به تنها پناه زندگیم بعد از خدا ..حامدم..

 

به تو و عطر دل انگیز نگاه .

آری ای دوست

من  تنها ، دم به دم ، لحظه به لحظه ، هر روز

                                                   به تو می اندیشم.

و از اندیشه ی توست

گر که گه گاه به لب ، خنده می آویزد.

خوش به حالم که کسی

نتواند ره اندیشه ی تو ، بر دلم بربندد.

به تو می اندیشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:43  توسط جوجوی تنها  | 

بنام داور بر حق بنام یگانه معبودم ......

 

امروزم مثل روزای گذشته دلم برای چشمای قشنگت تنگ شده میدونم حامدم نمیاد اینجا میدونم درد دلامو نمیخونه ولی اینو میدونم خدا به گوشش میرسونه که چجوری دارم برای شنیدن صداش پرپر میزنم ....میدونم همون خدایی که حامدم و ازم گرفت و داد به یکی دیگه هوای منم داره میدونم به حامدم میگه که چقدر بدون اون زندگیم سرد و ماتم زده شده . از ترس اطرافیان مهر سکوت زدم رو لبهام و بغض همیشگیمو با خودم میکشونم تا هرازگاهی یه جای دنج گیر بیارم بشینم با خودم و خدا برات درد دل کنم . حامد عزیزم میدونم من دیگه رنگی توی زندگی رنگین کمونی تو ندارم ولی بدون تو تنها رنگ زندکی من بودی حامدم دردت بجونم تورو خدا تو از خدا بخواه صبرم بده بتونم نبودنتو نداشتنتو تحمل کنم الهی من بشم پیش مرگت حالا دیگه چطوری با چه رویی حالتو بپرسم خجالت میکشم .....کی میدونه من چی میگم ؟؟؟ دلم برای حامدم خیلی تنگ شده خیلییییییییییییییییییییییییی... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:38  توسط جوجوی تنها  | 

 

 

گویند که یک نگه برد ایمان را

بنما نگهی ز کف ببر آئینم ...

                             تقدیم به حامد عزیزم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:18  توسط جوجوی تنها  | 

 

     کی میدونه چه دردی میکشم از غم نبودن حامدم ......

دل غم پر شد از غم، از غم من

سراپا سوخت غم در ماتم من

از آن روزی که غم سوزد برایم

غم غم هم فزون شد بر غم من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:14  توسط جوجوی تنها  | 

                    

اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره هام خط میزنم از دل سنگ تموم آدما

از شب و روز خدا خط میزنم ...

دلم یه دنیا برای حامدم تنگ شده ... نکنه اون فکر میکنه من به نبودنش عادت کردم ؟!

ای خدا تو که شاهدی من روزم و چجوری به شب میرسونم تو که شاهدی من حتی

 یک لحظه هم از یاد و خاطره ی حامدم غافل نیستم .خدا جونم تو که اونو

قسمت یه نفر دیگه کردی  ... 

بهش بگو که من همیشه بیادشم و به بودنش محتاج .

انگار دیگر باور نداری باور نداری که اشکهای خیس من بوی  آن باران را می دهد که

شبها قبل از رفتن به خانه روی نگاهم

می چکید ولی دیگر نمی توانم آن لحظه ها را از نو بسازم

پس آرزوهایم را در گورستان خاطرات گنگ و بی روح

لحظات دفن می کنم  (این شعر و حامدم برای اون نوشته بود ولی دیدم بدرد حامد

نمیخوره انگار این شعر نوشته شده بود تا من برای خودش بنویسم .......)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:0  توسط جوجوی تنها  | 

            

 .....

الهی قربونت برم خیلی برام بودی عزیز از پیش من برو ولی . 

خاطره هامو دور نریز ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 18:48  توسط جوجوی تنها  | 

 

هیچکس وسعت تنهاییم را حس نکرد .......

سلام....

دوباره برگشتم با یه دنیا غم با یه دنیا دلتنگی حامدم ....

با یه دنیا بی خبری یه دنیا احساس تنهایی ....

دلم برای حامدم خیلی تنگ شده ای کاش میدونست هنوز

یک لحظه هم به نبودن و نداشتنش عادت نکردم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:8  توسط جوجوی تنها  | 

                               

                    بنام خدایی که نخواست حامد برای من بمونه

 

                  

                        نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ،
                           
                            نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک
                                 
                                  اندامم چه خواهد ساخت.
                             
                              ولی بسیار مشتاقم که از خاک
                                    
                                    گلویم سوتکی سازد
                        
                          گلویم سوتکی باشد به دست کودکی
                                       
                                      گستاخ و بازیگوش 
                           
                            و او یک ریز و پی در پی دم خویش
                                  
                                را بر گلویم سخت بفشارد
                            
                              و خواب خفتگان را آشفته تر سازد
                      
                        بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:53  توسط جوجوی تنها  |